ترا بیت
در بن بست هم راه آسمان باز است،پرواز را بیاموز . . . 
ایمیل مدیریت
نویسنده وبلاگ
لینک دوستان

مردی هر روز در بازار گدايی می‌کرد و مردم هم حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که يکی از طلا بود و يکی از نقره. اما مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.
اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می‌دادند و مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.
تا اينکه مرد مهربانی از راه رسيد و از اينکه مرد گدا را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوری هم پول بيشتری گيرت می‌آيد و هم ديگر دستت نمی‌اندازند.
مرد پاسخ داد: حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من از آنها احمق‌ترم. شما نمی‌دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده‌ام.
پ.ن. اگر کاری که می‌کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.!

 

 




[ دوشنبه 1 آذر 1389  ] [ 9:09 AM ] [ زینب احمدپور مبارکه ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By R A S E K H O O N :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
کل بازدید : 3567 نفر
كل مطالب : 8 عدد
کل نظرات : 0 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ : سه شنبه 14 اردیبهشت 1389 
آخرین بروز رسانی : یک شنبه 14 فروردین 1390